از کارهاي مهمي که شروع کردم تماس با خارجياني که با زبان انگليسي آشنايي داشتند بود.  البته اينکار را با همراهي دوستان انجام مي دادم بدين صورت که آنها يا خودم با شروع صحبت با خارجيان در مي يافتيم که با انگليسي آشنا است و بعد بنده وارد صحبت با نامبرده شده و بقية مسائل را ادامه مي دادم.  دوستان و از چمله خودم در ابتدا واقعاً اطمينان نداشتم که بتوانم با تسلط و رواني صحبت نمايم اما در کمال تعجب ديدم که پس از مدت کوتاهي تلاش براي حرف زدن هم راحت مي فهمم و هم روان حرف مي زنم. 

دوستان نيز پس از شنيدن صحبت هاي من با خارجيان زبان در کام فرو بردند و به توانائي هايم در بحث ها اعتراف داشتند.  البته نقاط ضعف زيادي را نيز در خود مي يافتم که گاه براي انتقال يک مطلب بناچار از حرکات دست و يا از کلماتي که بتوانم منظور رابرسانم استفاده مي کردم.  ولي با گذشت تدريجي زمان و افزودن بر ميزان تمرين روان تر شده و کمتر تپق مي زدم. 

در يکي از اين روزها يکي از دوستان دوران تحصيل در استراليا را در مسجدالنبي ديدم که ايشان اسمم را فراموش کرده بود ولي من تا حدود بسيار زيادي اسمش را گفتم و او خود به حافظة نسبتاً قوي اينجانب اذعان نمود.  ايشان کسي نبود جز آقاي ميرنجفي زاده ک داراي همسر و چهار فرزند بودند.  مادر ايشان از تهران به همراه يکي از کاروانها به حج آمده بودند ولي خود ايشان که تا اين لحظه در استراليا ماندگار شده بود، از استراليا آمده بود و بدنيال يافتن راه حلي بود که بتواند در کاروان مادرشان مستقر بشود. 

 آنروز با هم در چند مورد مصاحبه هايي را با خارجيان انجام داده بوديم و از تسلط بلامنازع ايشان به زيان انگليسي استفاده نموديم و يکبار ديگر به ياد دوران آدلايد افتاديم.  در جلسة هر روزة ما بعد از نماز صبح در جلو باب 37 که توسط برادران روجاني براي خواندن دعاها گذاشته مي شد شرکت کردند و پس از آن بداخل بقيع رفتيم و تعداد زيادي با استفاده از دوربين يکبار مصرف ايشان عکس گرفتيم.  قرار بود باز همديگر را ببينيم ولي پس از آن نه در مدينه و نه در مکه هرگز همديگر را نديديم.  از جمله مصاحبه ها يا ملاقاتهايي که انجام دادم تعدادي را بعنوان نمونه ذکر مي نمايم.